|
این روزا من خیلی خوشحالم چون تهنا نیستم یا نینانا و امیر خونه ما هستن یا من خونه اونا راستی یه چیزی تعریف کنم از همسایه پایینی خاله جونیم از اونجایی که من وقتی راه می رم پاهامو محکم می کوبم زمین و مثل این می مونه که داره زلزله می آد .و اینکه همیشه ۷و ۸ شب به بعد تازه یادمون می افته که کشتی بگیریم و بپر بپر کنیم با امیر و نینانا صدای همسایه پایینی رو دز آوردیم اونم که شورش و در آوزده دیگه وقتی تو روز روشن هم راه می ریم می دوه میآد بالا و میگه من می خوام استراحت کنم سر و صدا نکنین . به همین خاطر منه بیچاره دیگه راه راست رو هم نی تونم برم تا تکون می خورم مامی میگه کسری آرومتر راه برو .آخه من نی دونم چی جوری راه برم که این خانومه ناحارت نشه. تازشم پس ما کی بازی کنیم بیرون هم که بیشتر روزا هوا بارونیه و نیتونیم بریم بیرون کاش خونه مامانیام بودیم می تونستیم هر چقدر دلمون می خواد بپر بپر کنیم آخه وقتی آیار ،(خشایار) داداش جونیم و مامیم با هم در باره خونه بابا جونیم و کارهایی که آیار وقتی می رفته اونجا می کرده حرف می زنن تو دلم هی خدا خدا می کنم که زودتر بتونم برم اونجا و هر چقدردلم می خواد بپر بپر کنم و کسی هم به من نگه نکن . شما هم برامون دعا کنین. الان هم خونه خاله جونیم هستیم دیروزی رقتم بیرون و فوتبال بازی کردیم تاب تاب عباسی می خوام رفتیم پارک و لی چشمتون روز بد نبینه به محض رسیدن تو پارک بارون شروع شد ولی ما به بازی ادامه دادیم و وقتی بر گشتیم خونه عینهو موش آب کشیده شده بودیم اما اشکال نداشت چون خیلی خوش گذشت
|
About![]()
در آغاز زمان ، در گرم ترین مکان
Home
|