تبليغاتX
کسری و بچه های خاله اش

کسری و بچه های خاله اش

">

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت23:58توسط کسری | |

View Raw Image" jquery1254056347421="48">

+نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت17:38توسط کسری | |

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!11

و چه اندازه شیرین است امروز...

روز میلاد...

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی!

امروز تولد سه سالگی فرشته کوچولوی خونه ماست.

عریز دل مامان و بابا تولدت مبارک .

 تمام شادیهای دنیا رو همراه سلامتی از صمیم قلبمون برات آرزو داریم.

الهی همیشه شادی تو چشمای قشنگت موج بزنه .

HAPPY BIRTHDAY KASRA

HAPPY BIRTHDAY KASRA

HAPPY BIRTHDAY KASRA

HAPPY BIRTHDAY KASRA

+نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت17:30توسط کسری | |

نقاشی امیر ارسلان
 
 
 
شکل خودش و کشیده با دستکش !!!!!
 
 
 
 
  ماشین (به هواپیما بیشتر شبیه  مگه نه؟؟؟)
 
 
 
اینم یکی دیگه از شاهکاراش، این یکی کلاه داره سرش!!!!! 
 

+نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت4:1توسط کسری | |

سلام دوستای گلم

امروز به دلیل بیقراریهای آقا کسری کلاس و دو دره کردم و منزل تشریف دارم .

با وجود اینکه دیشب ساعت ۸.۵ خوابیده بود

  ولی صبح به محض اینکه خواستم حاضرش کنم گریه کرد و

سرش و برد زیر پتو و از اونجایی که منم دیر خوابیده بودم و

حس کلاس رفتن نداشتم به سوزانا زنگیدم و گفتم که منتظر نباشه.

گفتم حالا که فرصتی هست یه آپ کوچولو بکنم .

این روزا آقا کسرای شیطون بلا و شیرین زبون خونه ما خوردنی تر و تو دل برو تر از قبل شده.

 حسابی زبون وا کرده و دلبری می کنه . خودش فقط چشم چشم دو ابرو بلد بکشه

ولی جدیداتنها چیزی که از من می خواد براش بکشم اتوبوسه .

 اونم نه یکی نه دوتا بلکه ۱۰ تا اتوبوس .

جالب اینجاست که می گه باسه بالا بکشه 

. از هر نوع باس که شما بگید من می کشم ولی نان استاپ

 می گه باس بالا بکش . شما می دونین منظورش چیه؟

یه چیز دیگه که خیلی دوست داره ساعته .

 از هر نوعش که می بینه می خواد ببنده دستش و می گه گشنگههههه!!!!

به همین خاطر رفتیم و براش یه ساعت خریدیم

 با رویه های مختلف که انواع ماشین روشه. اینقده به دستاش می آد .

اولین روز که ساعتش رو بسته بود رفتیم خرید .

 تو فروشگاه به هر کس که می رسید ساعتش و نشون می داد

. آخر سر هم داشتم پول وسایل و پرداخت می کردم

 یادش افتاد که ساعتش رو به یه خانوم پیر که تو صف بود

 نشون نداده دو باره رفت اونطرف صف و ساعتش و نشون داد.

یه چیز با مزه اینکه کسری به خال می گه (( خ )) کشیده بخونینش.

تو نرسری هم نگم بهتره چون آقا همه اش در حال گریه زاریه

و بیقراری می کنه و فرصتی برای یاد گرفتن و کارای دیگه نداره .

 یه روز که رفته بودم برش دارم سوزانا یه سری کاغذ نشونم داد

 که توش دست کسری رو کشیده بودن و یه سری حیوون بود و

خلاصه به من گفت که کسری اینا رو انجام داده و

 کسری بلافاصله گفت نه این (اشاره کرد به سوزانا) کشیده

 از اون اصرارکه کسری کشیده و از کسرا انکار.

تازگیها شدیدا به خاله جونیش وابسته شده و

 هر لحظه خاله اش رو می خوادحتی نصفه شب که بیدار میشه

بلافاصله می گه آله می خوام و گریه می کنه.

پستونک جزو لا ینفک زندگیش شده با هیچ تر فندی نمی تونم ترکش بدم

 . اگه کسی راه حلی می دونه لطفا راهنماییم کنه.

ببخشید این دفعه هم عکس نذاشتم . عکسها رو هنوز نریختم توو کامپیوتر .

در اولین فرصت این کار رو می کنم.

دوستتون داریم

مواظب خودتون باشین

بای

 

 ۱- کسری کوچولو عاشق شربت کال پله الان هم رفته

 شیشه شربت و  قاشق آورده و انگاری که می خواد نقل و نبات بخوره

 با نیشخند های معنی دارش از من می خواد درش و باز کنم .

بالاخره خودش درشیشه رو باز کرد و یه قاشق شربت خورد

 

 پنج شنبه کسری رفت پیش child minderو  اصلا گریه نکرده و

 حتی یه بارم سراغ من و نگرفته

چقدر خوشحالشدمممممممممم

خدا رو شکرررر امیدوارم این آرامشش پایدار باشه

+نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت17:50توسط کسری | |

سلام دوستای خوبم 

از همهتون ممنونم که  تو این مدت من و فراموش نکردین.

با شروع فصل پاییز و باز شدن مدارس مشغله مامانا بیشتر از بچه ها میشه  . منم نه که می رم نرسری(child minder) سرم شلوغه حسابی Daycare . راستش از بس که نرسری رو دوست دارم شبا تا صبح پا برهنه می خوابم همه اش انتظار می کشم که زودتر صبح بشه من برم نرسری (شما بر عکسش و فکر کنین واسه آبرو داری اینطور می گم). این شد که فرصتی پیش نیامود  بیام اینجا.

هر روز موقع خدا حافظی بساطی داریم . نه که  فصل پاییز ه و برگ ریزوون موقع خدا حافظی من و مامی اشکریزونه . نمی دونم چرا نمی تونم حتی واسه ۳،۴ ساعت دوری مامی رو تحمل کنم . هر چند min   یکبار سراغ مامی رو می گیرم .با اینکه مربیم  ، که اسمش سوزاناست خیلی هم مهربونه و هر روزصبح خودش می آد من و با ماشین می بره . ولی نمی دونم چرا با کسی غیر از مامی سازگار نیستم. کی من می خوام بزرگ بشم خدا می دونه . دیگه با بهونه گیریام مامی رو کلافه کردم. برام دعا کنین عادت کنم به نرسری و این همه خودم و مامی رو اذیت نکنم.

همین دیروز بود یه پسر بچه ۱.۵ لهستانی رو آوردن . با اینکه روز اولش بود ولی ماشا الله آخ نگفت . اصلا گریه نکرد. حتی سراغ مامیش رو هم نگرفت . امید وارم از این به بعد با دیدن اون من هم بهونه گیریم کمتر بشه آخه من از اون بزرگترم  اگه گریه کنم آبروم میره.

دوستون دارم 

 Spray I Love You 

۱ـ حتما تو اولین فرصت براتون عکس می ذارم و مفصل جریانات و  براتون تعریف می کنم .

۲ـ یه بار یه صفحه نوشتم یه هو همه اش دود شد . بلاگفا پرید  اون چیزی که بار اول می نویسی یه چیز دیگه است .

۳ـ از همه دوستای نازنینم که و تواین مدت نتونستیم بهتون سر بزنیم معذرت می خوام مشغله مامی زیاد بود و شر منده شما عزیزا شدیم. همین امروز از خجالتتون در میآ ییم.

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت12:41توسط کسری | |

سلام

بعد از مدتی دوباره اومدم

امیدوارم که حال همگی خوب باشه و تعطیلات در کنار مامان و باباهای مهربون و دوست داشتنی  به همهتون خوش گذشته باشه.

اینجا هم اوضاع بد نبود . ۲ هفته ای هست که مدارس باز شده و همه مغشول هستند.

تو این مدت هم ما و خاله حونیم اینا مشغول رُفت و روب خونشون بودیم .ولی چشمتون روز بد نبینه که این خونه خاله جونی علی رغم اینکه یه پارک کوچولو تو حیاطش داره و به ما بچه ها حسابی خوش می ذگره ولی حاله جونیم و خیلی اذیت کرد

آخه سقف آپشزخونشون آب میده . بیچاره ها چند بار آپشز خونه رو تمیز و مرتب کرده بودن یهو انگاری که دوش حموم رو باز کرده باشی از توی کابینت ها آب می ریخت.خلاصه که داستانی بود.

یه خبر تازه اینکه از دوشنبه میرم نرسری آخه مامی می خواد بره کالج.

خدا کنه طاقت بیارم از صبح تا ظهر  بدون مامی . آخه من که تا سرمو بر می گردونم و می بینم که مامی نیست همه جا رو می گردم و این آوازو زیر لب زمزمه می کنم : مامی اُجایی ،اُجایی(با آهنگ بخونینش لطفا)و اگه صدای مامی رو نشنوم صدای گریه ام تمام آپارتمان و پر می کنه.چه جوری می خوام طاقت بیارم  خدا می دونه

تازه گیها عادت کردم لیک(کلید) و از رو در بر می دارم وسعی می کنم  از تو جی نامه روی در بندازمش بیرون. همین چند روز پیش بود تا می خواستم این کارو کنم مامی  اومد و لیک و از من گرفت منم با گریه و اصرار لیک(کلید) و گرفتم . دو سه ساعتی گذشت خاله جونی می خواست بره امیر و از مدرسه بیاره  که در قفل بود .حالا کلید کحاست ؟کسی نمی دونه جز من. منم که در مقابل قربون صدقه های مامی  که گلم کلید و کحا انداختی و (گاهی این قربون صدقه ها به داد تبدیل میشد) جز با اشاره سر و دست که نمی دونم کار دیگه ای ازم بر نمی اومد . امیر ارسلان بیچاره تعطیل  شده بود و منتظر خاله . تنها راه بیرون رفتن از خونه پریدن از طبقه هفدهم  بود یا اینکه زنگ می زدیم به خشایار که اونم سر کلاس بود و اگه موبایلش و جواب می داد  جریمه میشد .

در آخر هم مامی مجبور شد به خشایارو مدیرش زنگ بزنه وخشایار  ۱ساعت زودتر اومد خونه و در و باز کرد ولی خوب ارسلان بیچاره ۱ ساعت تمام منتظر خاله بود.تازه اولین روزی بود که به مدرسه جدید رفته بود . حالا شما فکر می کنین لیک کحا بود؟ گداشته بودم تو جیب داداش خشایار که فردای اون روز داداشی پیداش کرد

دومین خرابکاریم هم دیروز اتفاق افتاد و اون اینکه مامی تو آپشز خونه مغشول پختن حلوا بود من ونینانا تو اتاق داداش خشایار  . خشایار پنجره اتاقش رو یادش رفته بود ببنده و من از روی تختش رفته بودم بالای پنحره و پستونکم و پرت کردم پایین (توجه داشته باشید که ما در طبقه هفدهم هستیم)

وقتی نینانا مامی رو صدا کرد و مامان من و در اون حالت دید در حال غش کردن بود و تا ۱ ساعت بعدش هم هی گریه می کرد.(البته این خرابکاری من به حساب نمی یاد ، خرابکاری داداش خشایاره)

با پست بعدی که زود زود خواهد بود با عکس و یه ماحرای دیگه می آم

مواظب خودتون باشین

دوستون دارمم یه عالمهههههههههههههههههه

  

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت5:13توسط کسری | |

 

سلام به همگی .  Hello خوفین شماها؟

منم خوفم و خوش . ببشخید میدونم که خیلی فخته اپ نکردم همه اش

 تصقیر مامان تنبلمه البته مامان جونیم بیشاره تصقیری نداره ها

خاله جونیم داره خونه اشو عفض می کنه مامی باهد بهش کمک کنه

باسه همین ما زیاد خونه نبودیم همه اش پیش نینا نا و امیر بودیم

و شبا هم پیش اونا میخوابیدیم چقده خوب بود اصلآ تهنا نبودم و حسابی کیف کردم .....

 

راستی یادم رفت از خوابیدن خونه ی حدید خاله جون براتون بگم یه شب

 نیمه ی شب کسری شکمو

که بنده باشم گشنه اش شد......

و مامان جونی رو بیدار کردم گفتم من ممه شیر می خوام

 مامان جونی که از خستگی و کار زیاد

یادش رفته بود شیشه شیر منو بیاره با خودش.

ممه شیرمو ایخت تو لیفان و گفت بخور و از اونجایی که من هم

مثل نینانا ممه شیرو دوست دارم با

شیشه بخورم بهونه گرفتم (با این تفاوت که نینانا ممه شیر مامانش رو میخوره)

و نخوردم گفتم الا و بلا ممه شیر خودمو می خوام .خلاصه

 مامان بیشاره از سر ناچاری رفت ممه

شیرمو ایخت تو یه برطی

که سر منو گول بماله منم افلش از گشنگی یه کم خوردم بعد

 دیدم ای فای سرم کلاه رفت دیگه

نخوردمش....

از فردای اون شبی که بلای بی ممه شیری به سرم اومد تصمیم گرفتم

خودم شیشه امو بشورم به

 شندلی رو کشیدم  بردم

 جلوی سینک و  شروع کردم به شستن شیشه ی شیرم خلاصه که

کلی به مامی کمک کردم ...

اما نا گفته نمونه با اینکه کمک مامان میکنم همه اش در حال شیطونی کردن

هم هستم .دیشب

مامی داشت با خاله جونی ام

تو ایران چت میکرد یهو مامی رفت تو آپشزخونه به غذا سر بزنه

که بنده صندلی رو کشیدم افتاد

زمین ...

خاله جونی که از پشت وب داشت منو می دید ترسیده بود

 فرک کرد افتاده رو سرم خلاصه

خاله بیشاره قبلش ایخته بود

می خوام بگم که خاله ددسته که من خیلی شیطونم

اما از جون خودم سیر نیستم که صندلی رو

بندازم رو سر خودم ..

این پستم  هم طولانی شد  ببشخید

پ ن: این پست رو خاله فریبا جونم نوشته به روایت از تعریفها ی مامی

خاله جون دوست دارم  قد یه دنیا Kisses 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت16:41توسط کسری | |

سلام به همه دوستای گلم  Hey 

اول از همه اینکه بعد از ۲ سال و ۵ ماه زبون باز کردم نه اینکه اصلا حرف نمی زدم ها  نه اونجوری که

مامی و بابا جونی دوست داشتن حرف نمی زدم آخه آیار (خشایار داداش جونیم)خیلی زود به حرف

اومده به همین خاطر مامی و بابا جونی فکر می کردن من تنبلم Pouty .ولی الانه حرف می زنم با

 صرف تنها یه زمان از افعال مثلا :

بخورم و خوردم و خوردی همه اشون بخورمه با  تشدید روی خ .

خیلی از کلمات رو درست تلفظ می کنم ااما بعضی از کلمات رو اینجوری می گم :

: بُبایل(موبایل) ـ باشین(ماشین) ـ      اِسواک (مسواک) ـ

 یابلو(love you) ـ شی یو (see u)....

این روزا یکی از سر گرمی هام شده بازی کامپیوتری  Vidiots . صبح ها تا چشم باز می کنم به

مامی می گم بازی کو؟یعنی برام بازی بذار.تو بازیهای کامپیوتری هم باشین و بوتور رو از همه بیشتر

 دوست دازم .فقط کافیه مامی کامپیوتر و برام روشن کنه اونوقت خودم می دونم چه جوری برم تو سایت

 بازی و چه جوری بازی مورد علافه ام رو پیدا کنم..

البته مامی از این موضوع ناراحته چون مرتبا بهم می گه چشمات ضعیف می شه گل پسر مامان و لی

کو گوش شنوا.

من  پرنده ها و سگها را خیلی دوست دارم  Feeding Birds .اما یه چیزی می گم به کسی نگین همونقدر که پرنده ها و

سگها رودوست دارم به همون اندازه هم ازشون می ترسم Secret  Cover Up .

راستی یه چیزی که یادم رفت بگم اینه که تو اسباب بازیها  عاشق باشین و بوتورم  Convertible  Motorcyle .

ناگفته نمونه که وقتی می آم خونه خاله جونیم عروسکهای نینانا رو می گیرم و باری می کنم .

همین دیشب بود  وقتی نینانا داشت می خوابید عزوسکش و برداشتم و گذاشتم تو کالسکه و

 بردمش پارکو بعدش هم گریه نینانارو در آوردم.

مثل اینکه خیلی حرف زدم

دوستون دارم فد یه دنیا Love Drops  Best Friends 1 

واسه اینکه این پستم خسته کننده نباشه چند تا عکس از یک سالگیم ببینین:

 

 

 







+نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت10:32توسط کسری | |

سلام خاله جونیها و دوستای گلم که به من سر می زنین Hello 

این روزا اوضاع خیلی خوب پیش میره  چون اینجا هم تعطیله و من و نینانا و امیر همه اش با همیم.

خاله جونم داره خونه اش رو عوض می کنه و می ره یه خونه بزرگتر و بهتر ،دیگه اونجا آپارتمان نیست که

از ترس همسایه پایینی نتونیم تکون بخوریم از این جهت من و نینانا و امیر  خیلی خوشحالیم

روز یکشنبه گذشته نینانا تولد یکی از دوستای نرسریش دعوت بود من و امیر هم رفتیم

آخه اونجا یه محوطه سر پوشیده بود مخصوص بازی Bowling 

 ما با خرج خودمون رفتیم ولی نینانا که خوب دعوت بود دیگه.

 خیلی خوش گذشت. یادتونه گفته بودم من از بونسی کسل می ترسیدم  Drooling Bouncy Smiley ولی ایندفعه دیگه نترسیدم و کلی هم خوشم اومد Bravo  Clapping Hands  یه سرسره

بلند بود که مامی بیچاره رو مجبور کردم با من سر بخوره و کلی با هم خندیدیم.

دیشبی خاله جونم داشت به نینانا شیر میداد ( من نی دونم این نینانا تا کی می خواد مم شیر بخوره )

یه دقه نینانا رفت نیدونم کجا و خاله جونیم هم دراز کشیده بود

 منم بدون اینکه در بزنم وارد حریمشون شدم سرم و انداختم پایین و

 رفتم خوابیدم رو دست خاله و شروع کردم مم شیر خاله رو خوردن Shy Whistler

 .مامی و خاله از تعجب چشماشون گرد شده بود قیافه هاشون دیدنی بود Electric  Shocked

 

دوستون دارم یه عالمه Kisses 







+نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت6:14توسط کسری | |

بابای مهربون و خوب و دوست داشتنی ام روزت مبارک Love Letter  Kisses 

باباهای مهربون و بابا بزرگهای دوست داشتنی روز تون  مبارک

کوچولوهای امروز ،مردای بزرگ فردا روز شما هم مبارک


 
Kisses  Wink  Love Song 


+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت20:27توسط کسری |

سلام    Hello 

این روزا من خیلی خوشحالم چون تهنا نیستم یا نینانا و امیر

 خونه ما هستن یا من خونه اونا

 Smile 

راستی یه چیزی تعریف کنم از همسایه پایینی خاله جونیم

که جون ما رو به لبمون رسونده Crying 1  

از اونجایی که من وقتی راه می رم پاهامو محکم می کوبم زمین و

مثل این می مونه که داره زلزله می آد .و اینکه همیشه ۷و ۸ شب

 به بعد تازه یادمون می افته که کشتی

 بگیریم و بپر بپر کنیم  با امیر و نینانا Football 1  .

صدای همسایه پایینی رو دز آوردیم Crazy .

اونم که شورش و در آوزده دیگه وقتی تو روز روشن هم راه می ریم

 می دوه میآد بالا و میگه من می خوام استراحت کنم سر و صدا

 نکنین  . به همین خاطر منه بیچاره دیگه راه  راست رو هم نی تونم

برم تا تکون می خورم مامی میگه

کسری آرومتر راه برو .آخه من نی دونم چی جوری  راه برم

که این خانومه ناحارت نشه. تازشم پس ما

کی بازی کنیم بیرون هم که بیشتر روزا هوا بارونیه و نیتونیم بریم بیرون

 Snowy House .

کاش خونه مامانیام بودیم می تونستیم هر چقدر دلمون می خواد بپر بپر کنیم

 آخه وقتی  آیار ،(خشایار) داداش جونیم و مامیم با هم

 در باره خونه بابا جونیم و کارهایی که آیار وقتی

  می رفته اونجا می کرده حرف می زنن تو دلم هی خدا خدا می کنم

 که زودتر بتونم برم اونجا و هر

 چقدردلم می خواد بپر بپر کنم و کسی هم به من نگه نکن .

 شما هم برامون دعا کنین.

 الان هم خونه خاله جونیم هستیم دیروزی رقتم بیرون و فوتبال بازی کردیم

 Iran موقع بر گشتن هم از بس که من گفتم

 تاب تاب عباسی می خوام رفتیم پارک

 و لی چشمتون روز بد نبینه به محض رسیدن تو پارک بارون شروع شد

 ولی ما به بازی ادامه دادیم و

وقتی بر گشتیم خونه عینهو موش آب کشیده شده بودیم

اما اشکال نداشت چون خیلی خوش گذشت

تا یه وقت دیگه بای بای
 
Bye-bye 





+نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت16:0توسط کسری | |

سلام دوستای خوبم.  How Are You? 

تو این چند روزی که اینجا ننوشتم دوتا اتفاق مهم افتاد

اول اینکه ماهی قرمز کوچولوم رفته پیش مامیش. وقتی از خونه خاله حونیم بر گشتیم دیدم مامی داره تنگ ماهیم و میشوره ولی وقتی از ش خواستم که به ماهیم غذا بدم مامی گفت که رفته پیش مامانش آخه دلش واسه مامانش تنگ شده بود ولی حالا من دلم براش تنگ شده و هر روز سراغش و میگیرم   It's Not Fair  I Miss Youمامی میگه واسه عید دوباره می آید پیش ما . خدا خدا می کنم که دوباره عید بشه.

دومین خبر هم این که من واسه اولین بار رفتم آرایشگاه Shaving  Bald Is Beautiful 

همیشه مامی موهامو کوتاه میکرداما ایندفعه به پیشنهاد باباجونی قرار شد برم آرایشگاه که موهام و ماشین کنن مثل یه جنتلمن نشستم و خانومه موهامو ماشین کرد.

روزای دیگه هم معمولی گذشت .گاهی بیرون رفتیم و پارک و سرسره و تاب و الا کلنگ

راستی من دو تا شعر یاد گرفتم . Love Song 

تاب تب عباسی و چشم چشم دو ابرو.  

بابای تا یه وقت دیگه Have A Nice Day  Bye-bye 





+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت17:57توسط کسری | |

         

                                                       

                     

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت17:27توسط کسری |

مادر...

Copyright©by:Orchid.blogfa.com

سلام مادر ٬  سلام ای هستیم

ای پاک دامن ٬ شیر زن

سلام ای جان شیرینم فدای هر دو مژگانت

که هر دم  هاله اشکی به دورش حلقه می بندد

سلام مادر منم فرزند بی پیر و پشیمانت

که قدر زیستن در دامن و آغوش گرمت را ندانستم

و حالی این چنین در کوهسار ویلان و سر گردان

فقط با یک امیدی زنده ام شاید که بر گردم

الا مادر ببخشایم که قدرت را ندانستم

تو ای تنها  امیدم در میان کوره راه زندگی

اگر خواهی که یر گردم

اگر خواهی نمیرم    هرگز نمیر مادر

+نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت22:45توسط کسری |

دوشنبه ای که از خونه خاله جونی آمدیم .من یه کمی بیجال بودم نیدونم شرا نیتونستم شیطونی کنم و همه اش خوابم می اومد. وقتی رسیدیم خونه مامی دست گداشت رو سرم .اووووووووووف دستش سوخید  آخه تب کرده بودم. با شربت کال پل شب رو صبح کردیم. ولی چشمتون روز بد نبینه

تمام تنم دونه های ریز قِمز زده بود بیرون .تبم  داشتم .این شد که مامی زنگ٫ زد GPو نوبت گرفت ساعت ۴.۵ باید اونجا می بودیم وچشمتون روز بد نبینه من اصلا میانه خوبی با دکترا ندارم مصخوصااین یکی که اصلا ازش خوشم نی یاد

وقتی خانم دکتر خواست گوشامو معاینه کنه قشقرقی به پا کردم که نگو  انگاری اصلا من اون پسری  که وقتی محکم سرم می خوره جایی و به اندازه یه گردوو باد میکنه میآید بالا یا وقتی می خورم زمین و پاهام خونین و مالین میشن ولی عین خیالم نیست نیستم .نمی دونم چرا با اینهمه شجاعت از دکتر رفتن بیزارم به نظر شما این یعنی ترس یا دوست نداشتن؟ نیدونم والله. خلاصه اینکه دکتر گفت سرخک و سرخچه نمی تونه باشه چون واسکن زدم و این یه نوع ویروسه.. فردای اون روزم شدم لپ گلی آخه این دونه های قرمز تمام صورتم رو هم گرفته بود .همچنان تب داشتم و چون دارویی حز کال پل تچویز نگرده بود فقط همون و می خوردم.

از دوشنبه تا ارموز که ۵ شنبه ست این دونه های  قِمز ولم نکردن وفقط صورتم خوب شده.مامی امیدواره که دیگه تا فردا خوبِ خوب شم.

پی نوشت:

دیشبی وقتی می خواستم بخوابم به مامی گفتم مّشین ایخام. مامی هم گفت باشه عزیزم  فردا صبح الان وقت خوابه..با اینکه گیج خواب بودم ولی خوابم نمی برد آخه مَشین می خواستم وبیشتر از ۱۰۰ بار گفتم اما هر بار مامی همون جواب و میداد دیگه نا امید شدم و داشتم خواب می رفتم که مامی گفت کسری مَمَ شیر برات بیارم از خوشحالی از جام پریدم .تو دلم گفتم بعد از ۱۰۰ بار در خواست مَمَشین کردن بازم ازم می پرسه که می خوای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

قیافه مامی بعد از اینکه فهمید من مَمَشین (ـممَ شیر) میخواستم دیدنی بود

+نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت11:3توسط کسری | |

bouncy castle
سلاممم 

این هفته ویکند رفته بودیم خونه خاله جونیم. جای شما خالی خیلی خوش گذشت 

روز شنبه مدرسه پسر خالم (امیر) برنامه فایر ورک (fire work)  داشتند. خونه خاله جونیم کنار مدرسه است .خیلی خوب بود افلش چرخ و فلک سفار شدیم بعدش جیبای مامی و خاله جون رو خالی کردیم از جلو هرچی خوراکی و اسباب بازی بود رد ندادیم خوراکی و اسباب بازی خریدیم بعد از اون رفتیم بنسی کسل . راستش رو بخواین من زودی اومدم بیرون نیدوونم شِرا یه دفه اینژوری میشم با اینکه تو خونه می رم بالای یخچال فریزر می شینم و تقریبا می تونم بگم دیفار راست رو بالا میرم  فَلی اونجا خجالت کشیدم زودی اومدم بیرون . بعد از اون هم بستنی زدیم تو رگ و با قیافه های خواب آلود اومدیم خونه. 

إببشخید که مامیم تنبلی کردو دوربین نیاورده بود که بتونم براتون عکس بذارم ولی اِکی  از عکسهای پارک رو براتون می ذارم

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت18:25توسط کسری | |

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت3:58توسط کسری | |

سلام مامانا، سلام باباها و سلام بچه های نازنازی

امروز یه روز دیگه از روزای خوب خداست ولی من خیلی حوصله ندارم.

اولا که نینانا و امیر دیشب رفتن خونشون بازم من تهنا شدم

 بعدشم که هوا خیلی چنگی به دل نمی زنه که برم بیرون .

ارموز صبح زود بیدار شدم چون شب قبل از ساعت ۷ خوابیده بودم و تا صبح هم بیدار نشدم

 به همین خاطر کله سحر بیدار شدم و بیچاره مامیم هم مجبور شد زود بیدار شه.

یه کمی برنامه کودک دیدم و بعدش کوله پشتی م رو انداختم دوشم

و اومدم به مامی گفتم بیا یریم ،اونم هی می پرسید کجا بریم و با من نمی اومد

دست به آخر بهش گفتم hurry up و دوباره مامی مثل برق گرفته ها شد

 و بعد از اینکه کلی قربون صدقم رفت با هام اومد رفتیم طبقه پایین

یه دور کوچولو زدیم و اومدیم.

توجه کردید که این دومین کلمه انگلیسی هست که من خودم یاد گرفتم

و ازش در مورد جنبوندن مامیم استفاده بهینه می کنم

 تو پست قبلی هم عکسهای خودم و نینانا رو براتون گذاشتم عکسهای دو سه هفته قبله که رفته بودیم پارک بازم براتون عکس میذارم سر فرصت

فعلا خدا نگهدار همهتون

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت19:3توسط کسری | |

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت18:14توسط کسری | |

گروه اینترنتی ویژه کودکان راه اندازی شد

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت17:58توسط کسری |

سلاممممممممممم

خوبین؟ من خوف نیستم جون خاله جونیم و امیر و نینانا(نیروانا) امروزی رفتن خونشون

و من باز تهنا شدم.دیروزی که نیروانا  اینجا بود تنگ  ماهی کوچولوم  رو مامی آورد

تا من و نیروانا به ماهیم غذا بدیم من یه تیکه گنده نون انداحتم تو تنگش و هی گفتم مایی اُخور.

 بعدش دست انداختیم تو تنگش که بگیریمش ولی هر کاری کردیم مففق نشدیم. 

من لّفتم یه خاشُخ آفُردم که با اون بگیرمش فَلی بازم نشد که نشد

یه هویی مامی اومد گفت واییییییی داری شیکار میکنی الانه می کشیش .

منم ترسیدم و فرار کردم .

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت18:53توسط کسری | |

                    

 

                    

+نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت16:14توسط کسری | |

           

           

 

+نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت15:50توسط کسری | |

 

سلام دوستای گلم

امروزی داشتم با خونه سازیهام بازی میکردم

 یه شیزی(چیزی) ساختم بعدش مامی رو شِدا کردم

و گفتم مام لوک(look)یه هو مامی پرید . گفت چی گفتی ؟

یه بار دیگه بگوو منم ۱۰۰ دفعه مامی رو صدا کردم و گفتم لوک

مامی خیلی ذوقیده بود آخه این اولین کلمه انگلیسی بود

 که من خودم یاد گرفتم بدون اینکه مامی با من تمرین کنه

 

+نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت0:6توسط کسری | |

دیروزی که با مامیم رفته بودیم بیرون واسه یه کاری 

موقع برگشتن  به خونه یه پسر بجه  سیاه پوست که خیلی هم خوشل بوود

و از من یه کوچولوبزرگتر بود  دوید و اومد نزدیک من و

یکی از دوتاخاصدکایی که توو دستش بودو داد به من و با یه زبونی که من حالیم نشد

 با هام حرفید و از اونجایی که من هم ربان مادریم فول هست و هم زبون english 

 با گفتن  babay همه اونچی زایی که باید می گفتم و گفتم

راستی چقدر خوب می شد اگه همزبون هم بودیم .

هم من حرفای اونو می فهمیدم هم اون حرفای منو

+نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت22:14توسط کسری | |

                          

                          

                          

سلام عرض شد

همگی خوبید که؟خدا رو شُرک. امروزی که از خواب پا شدم

نیدونم شِرا مامیم هَفس کرده بود که از من به عکسه.

 من با قیافه خواب آلود و موهای ژولی پوولی ٬با پیجامهتوی عکسها هستم.

اینخَده عکس گرفت که من عصبانی شدم و یه داد محکم کشیدم سرش.

 اون عکس آخری همون دادست.

تا یه وقت دیگه

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت20:59توسط کسری | |






منبع : www.Persian-Star.org





منبع : www.Persian-Star.org



منبع : www.Persian-Star.org

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت16:34توسط کسری | |

زیباترین روز دنیا

تولت مبارک

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت13:24توسط کسری | |

Hiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii

امروز تفلد داداشی منه

اونی که بیشتر تر از دنیا  دوسش دارم

اسم داداشم خشایاره البته من نمی تونم اسمش و خوب بگم اون افل افلا

می گفتم آخار اما حالا که بزرگتر شدم می گم آیار

آیار جونم تولدت مبارک

happy birth day to khashayar

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت4:21توسط کسری | |

HELLOOOOOOOOOOOOOOO

امروز بعد از مدتی تونستم بیام

نیدونم چرا چند وخته که حال حرفیدن ندارم

شاید بخاطر هفای بهار باشه

که همه می گن آدم تو بهار یه روز سروحال یه روز کسل

اینخده بی حوصله شدم که اصلا سراخی از کامپیوتر نمی گیرم

یه جورایی دست از سر کامپیوتر برداشتم

البته یه چیزای دیگه جایگزینش کردم اگه گفتین چی؟

اگه قول بدین به کسی نگین بهتون میگم

قابلمه و کاسه ٬ بشقاب و این جور چیزا

بیچاره مامیم که هر روز باید همه ظرفاشو بشوره

الان هم برنامه مورد علاقه ام شروع شد (in the night garden)

یه برنامه دیگه که من خیلی دوست دارم( pocoyo) هست آخه یه شورایی شبیه خودمه

من برم تا برنامه ام تموم نشده

تا یه وقت دیگه

بای

بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس

پایین نوشت:

دیروزی یه خبر خوبی شنیدم که نگین

می دوونین چی ؟ خاله فاطی جونم داره می یاد پیشمون اینقده همه مون ذوقیدیم که نگو

بالاخره من میتونم یکی از دوستای خوب مامی رو ببینم وهمینطور پسرش مانی رو 

که می تونه دوست خوبی واسه من باشه .تازه مامی از تنهایی در میادآخه نمی دونیین

 مامی چقده خوشحاله

 

+نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت14:35توسط کسری | |

                 

                 

+نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت13:48توسط کسری | |

سلام دوستای گلم

قبل از هر چیز یه توضیح در مورد عکس عرشیا بدم.اینکه عرشیا پسر داییم هست ولی متاسفانه هتوز ندیدمش .دلم می خواد زود زود بتونم همه فامیل رو از نزدیک ببینم. عرشیا جون دوست دارم یه عالمههههههههههههههههههههههمینطور تورو محمد جان

موضوع بعدی اینکه هفته گذشته که عید پاک بود رفته بودیم خونه خاله جونم اینا که خیلی هم خوش گدشت .یه روز که هوا آفتابی بود و ما هم که اینجا یه جورایی آفتاب ندیده شدیم هول هول زدیم بیرون که مبادا هوا دوباره تغییر عقیده بده و بارونی بشه. البته باد  که جزو لا ینفک هوای اینجاست اون روز هم باد می اومد . در هر صورت رفتیم کلی خوش گذشت  .سرسره هاش اینقده بلتد و مارپیج بود که نگو .داداش جونیم کلی به من حال داد و من و سوار کرد. ایندفه حتما حتما از سرسره عکس می گیرم براتون می ذارم. ایتم جریان پارک رفتن ما. دوستون دارم یه عالمههههههههههههههههههههههه

 

+نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت17:50توسط کسری | |

 

+نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت20:21توسط کسری | |

+نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت20:16توسط کسری | |


+نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت20:10توسط کسری | |

شلام

ارموز بعد از اینهمه عسک که براتون گداشتم میخوام یکم از  خودم بگم

راستش من اصلا پسر شیطونی نیشتم . من فقط عاشق کامپیوتر هشتم

تقریبا هر روز با مامانیم و خاله جونی هام و عمه جونیهام تو ایران چت می کنم راستش و بخواهین عاشق شکلکهای مسنجرم.

بیشتر وقتا مامیم رو عصبانی می کنم  و ا کشاشو در می آرم   

  چون اجازه نمی دم مامیم بچته.راستش می دونم کار خوبی نیست

ولی شیکار کنم من عاشق مسنجرممممممممممممممممممم برام دعا کنین زودتر نوشتن یاد بگیرنم تا خودم بتونم آیدیم و تایپ کنم

الان هم خوافم میاد مخوام برم لالا کنم چون از کله سحر

مامی جونم رو از خواب بیدار کردم بیچاره مامی ها از دست ما بچه ها چی می کشن

مثل اینکه خیلی حرف زدم. تا یه وقت  دیگه بای بای

                                                     

                

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت15:0توسط کسری | |

چنتا عسک از پسر خاله خوشملم ببینین

Click for Full Size View
 
 

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت1:34توسط کسری | |

Click for Full Size View

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت1:24توسط کسری | |

شلاااااااااااااااااااااااام

همه خوفین؟ میسی که وبلاگ منو می بینین

ارموز براتون یکی از نخاشی هام و گداشتم . 

راستش خطها رو خودم کشیدم

مامیم رنگشون کرده 

البته افلش تصمیم نداشتم ماهی بکشم

ولی نیدونم شجوری شلک ماهی در اومد

راستش یکیش شلک موش شده  .شما چی فرک می کنین؟

دوستون دارم یه  عالمه

بوسسسسسسسسسسسسسسسسس

Click for Full Size View

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت23:33توسط کسری | |

شلام دوستای خوفم

میدونم که امروز شیزده بدره و همه تون رفتین بیرون

 ولی ما تو خونه هستیم .میدونین چرا؟

چون هفای اینجا خیلی بده الانه داره باد می آد با باروون.

امیدوارم  شیزده بدر به همه تون خوش بذگره.

واسه ما هم دعا کنین زودتر زودتر بتوونیم بیایم ایران

آخه خیلی دوست دارم ایران و ببینم . خدا کنه سال دیگه شیزده بدر ایران باشیم.

امروز یه تفلد هم داریم. تفلد خاله دره جونمه که هنوز ندیدمش .

صبح زود که از خواب بیدار شدیم اولین کاری که مامیم کرد

این بود که تفلن کرد به خاله دره که تفلدش و تبریک بگه  .

خاله  نازنینم تفلدت مبارک

 happy birth day .

بوسسسسسسس یه عالمه

 

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت17:31توسط کسری | |

Click for Full Size View

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت16:41توسط کسری | |

Click for Full Size View

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت1:41توسط کسری | |

Click for Full Size View

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت1:19توسط کسری | |

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت1:4توسط کسری | |

Click for Full Size View

+نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت20:20توسط کسری | |

Click for Full Size View

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت15:23توسط کسری | |

Click for Full Size View

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت16:58توسط کسری | |