|
منم خوفم و خوش . ببشخید میدونم که خیلی فخته اپ نکردم همه اش تصقیر مامان تنبلمه البته مامان جونیم بیشاره تصقیری نداره ها خاله جونیم داره خونه اشو عفض می کنه مامی باهد بهش کمک کنه باسه همین ما زیاد خونه نبودیم همه اش پیش نینا نا و امیر بودیم و شبا هم پیش اونا میخوابیدیم چقده خوب بود اصلآ تهنا نبودم و حسابی کیف کردم .....
اول از همه اینکه بعد از ۲ سال و ۵ ماه زبون باز کردم نه اینکه اصلا حرف نمی زدم ها نه اونجوری که مامی و بابا جونی دوست داشتن حرف نمی زدم آخه آیار (خشایار داداش جونیم)خیلی زود به حرف اومده به همین خاطر مامی و بابا جونی فکر می کردن من تنبلم صرف تنها یه زمان از افعال مثلا : بخورم و خوردم و خوردی همه اشون بخورمه با تشدید روی خ . خیلی از کلمات رو درست تلفظ می کنم ااما بعضی از کلمات رو اینجوری می گم : : بُبایل(موبایل) ـ باشین(ماشین) ـ اِسواک (مسواک) ـ یابلو(love you) ـ شی یو (see u).... این روزا یکی از سر گرمی هام شده بازی کامپیوتری مامی می گم بازی کو؟یعنی برام بازی بذار.تو بازیهای کامپیوتری هم باشین و بوتور رو از همه بیشتر دوست دازم .فقط کافیه مامی کامپیوتر و برام روشن کنه اونوقت خودم می دونم چه جوری برم تو سایت بازی و چه جوری بازی مورد علافه ام رو پیدا کنم.. البته مامی از این موضوع ناراحته چون مرتبا بهم می گه چشمات ضعیف می شه گل پسر مامان و لی کو گوش شنوا. من پرنده ها و سگها را خیلی دوست دارم سگها رودوست دارم به همون اندازه هم ازشون می ترسم راستی یه چیزی که یادم رفت بگم اینه که تو اسباب بازیها عاشق باشین و بوتورم ناگفته نمونه که وقتی می آم خونه خاله جونیم عروسکهای نینانا رو می گیرم و باری می کنم . همین دیشب بود وقتی نینانا داشت می خوابید عزوسکش و برداشتم و گذاشتم تو کالسکه و بردمش پارکو بعدش هم گریه نینانارو در آوردم. مثل اینکه خیلی حرف زدم واسه اینکه این پستم خسته کننده نباشه چند تا عکس از یک سالگیم ببینین:
سلام خاله جونیها و دوستای گلم که به من سر می زنین این روزا اوضاع خیلی خوب پیش میره چون اینجا هم تعطیله و من و نینانا و امیر همه اش با همیم. خاله جونم داره خونه اش رو عوض می کنه و می ره یه خونه بزرگتر و بهتر ،دیگه اونجا آپارتمان نیست که از ترس همسایه پایینی نتونیم تکون بخوریم از این جهت من و نینانا و امیر خیلی خوشحالیم روز یکشنبه گذشته نینانا تولد یکی از دوستای نرسریش دعوت بود من و امیر هم رفتیم آخه اونجا یه محوطه سر پوشیده بود مخصوص بازی ما با خرج خودمون رفتیم ولی نینانا که خوب دعوت بود دیگه. خیلی خوش گذشت. یادتونه گفته بودم من از بونسی کسل می ترسیدم بلند بود که مامی بیچاره رو مجبور کردم با من سر بخوره و کلی با هم خندیدیم. دیشبی خاله جونم داشت به نینانا شیر میداد ( من نی دونم این نینانا تا کی می خواد مم شیر بخوره ) یه دقه نینانا رفت نیدونم کجا و خاله جونیم هم دراز کشیده بود منم بدون اینکه در بزنم وارد حریمشون شدم سرم و انداختم پایین و رفتم خوابیدم رو دست خاله و شروع کردم مم شیر خاله رو خوردن .مامی و خاله از تعجب چشماشون گرد شده بود قیافه هاشون دیدنی بود
|
About![]()
در آغاز زمان ، در گرم ترین مکان
Home
|