|
بابای مهربون و خوب و دوست داشتنی ام روزت مبارک باباهای مهربون و بابا بزرگهای دوست داشتنی روز تون مبارک
این روزا من خیلی خوشحالم چون تهنا نیستم یا نینانا و امیر خونه ما هستن یا من خونه اونا راستی یه چیزی تعریف کنم از همسایه پایینی خاله جونیم از اونجایی که من وقتی راه می رم پاهامو محکم می کوبم زمین و مثل این می مونه که داره زلزله می آد .و اینکه همیشه ۷و ۸ شب به بعد تازه یادمون می افته که کشتی بگیریم و بپر بپر کنیم با امیر و نینانا صدای همسایه پایینی رو دز آوردیم اونم که شورش و در آوزده دیگه وقتی تو روز روشن هم راه می ریم می دوه میآد بالا و میگه من می خوام استراحت کنم سر و صدا نکنین . به همین خاطر منه بیچاره دیگه راه راست رو هم نی تونم برم تا تکون می خورم مامی میگه کسری آرومتر راه برو .آخه من نی دونم چی جوری راه برم که این خانومه ناحارت نشه. تازشم پس ما کی بازی کنیم بیرون هم که بیشتر روزا هوا بارونیه و نیتونیم بریم بیرون کاش خونه مامانیام بودیم می تونستیم هر چقدر دلمون می خواد بپر بپر کنیم آخه وقتی آیار ،(خشایار) داداش جونیم و مامیم با هم در باره خونه بابا جونیم و کارهایی که آیار وقتی می رفته اونجا می کرده حرف می زنن تو دلم هی خدا خدا می کنم که زودتر بتونم برم اونجا و هر چقدردلم می خواد بپر بپر کنم و کسی هم به من نگه نکن . شما هم برامون دعا کنین. الان هم خونه خاله جونیم هستیم دیروزی رقتم بیرون و فوتبال بازی کردیم تاب تاب عباسی می خوام رفتیم پارک و لی چشمتون روز بد نبینه به محض رسیدن تو پارک بارون شروع شد ولی ما به بازی ادامه دادیم و وقتی بر گشتیم خونه عینهو موش آب کشیده شده بودیم اما اشکال نداشت چون خیلی خوش گذشت
تو این چند روزی که اینجا ننوشتم دوتا اتفاق مهم افتاد اول اینکه ماهی قرمز کوچولوم رفته پیش مامیش. وقتی از خونه خاله حونیم بر گشتیم دیدم مامی داره تنگ ماهیم و میشوره ولی وقتی از ش خواستم که به ماهیم غذا بدم مامی گفت که رفته پیش مامانش آخه دلش واسه مامانش تنگ شده بود ولی حالا من دلم براش تنگ شده و هر روز سراغش و میگیرم دومین خبر هم این که من واسه اولین بار رفتم آرایشگاه همیشه مامی موهامو کوتاه میکرداما ایندفعه به پیشنهاد باباجونی قرار شد برم آرایشگاه که موهام و ماشین کنن مثل یه جنتلمن نشستم و خانومه موهامو ماشین کرد. روزای دیگه هم معمولی گذشت .گاهی بیرون رفتیم و پارک و سرسره و تاب و الا کلنگ راستی من دو تا شعر یاد گرفتم . تاب تب عباسی و چشم چشم دو ابرو.
سلام مادر ٬ سلام ای هستیم ای پاک دامن ٬ شیر زن سلام ای جان شیرینم فدای هر دو مژگانت که هر دم هاله اشکی به دورش حلقه می بندد سلام مادر منم فرزند بی پیر و پشیمانت که قدر زیستن در دامن و آغوش گرمت را ندانستم و حالی این چنین در کوهسار ویلان و سر گردان فقط با یک امیدی زنده ام شاید که بر گردم الا مادر ببخشایم که قدرت را ندانستم تو ای تنها امیدم در میان کوره راه زندگی اگر خواهی که یر گردم اگر خواهی نمیرم هرگز نمیر مادر
دوشنبه ای که از خونه خاله جونی آمدیم .من یه کمی بیجال بودم نیدونم شرا نیتونستم شیطونی کنم و همه اش خوابم می اومد. وقتی رسیدیم خونه مامی دست گداشت رو سرم .اووووووووووف دستش سوخید آخه تب کرده بودم تمام تنم دونه های ریز قِمز زده بود بیرون وقتی خانم دکتر خواست گوشامو معاینه کنه قشقرقی به پا کردم از دوشنبه تا ارموز که ۵ شنبه ست این دونه های قِمز ولم نکردن وفقط صورتم خوب شده.مامی امیدواره که دیگه تا فردا خوبِ خوب شم. پی نوشت: دیشبی وقتی می خواستم بخوابم به مامی گفتم مّشین ایخام. مامی هم گفت باشه عزیزم فردا صبح الان وقت خوابه..با اینکه گیج خواب بودم ولی خوابم نمی برد آخه مَشین می خواستم وبیشتر از ۱۰۰ بار گفتم قیافه مامی بعد از اینکه فهمید من مَمَشین (ـممَ شیر) میخواستم دیدنی بود
|
About![]()
در آغاز زمان ، در گرم ترین مکان
Home
|