|
سلام مامانا، سلام باباها و سلام بچه های نازنازی امروز یه روز دیگه از روزای خوب خداست ولی من خیلی حوصله ندارم. اولا که نینانا و امیر دیشب رفتن خونشون بازم من تهنا شدم بعدشم که هوا خیلی چنگی به دل نمی زنه که برم بیرون ارموز صبح زود بیدار شدم چون شب قبل از ساعت ۷ خوابیده بودم به همین خاطر کله سحر بیدار شدم و بیچاره مامیم هم مجبور شد زود بیدار شه. یه کمی برنامه کودک دیدم و بعدش کوله پشتی م رو انداختم دوشم و اومدم به مامی گفتم بیا یریم ،اونم هی می پرسید کجا بریم و با من نمی اومد دست به آخر بهش گفتم hurry up و دوباره مامی مثل برق گرفته ها شد و بعد از اینکه کلی قربون صدقم رفت یه دور کوچولو زدیم و اومدیم. توجه کردید که این دومین کلمه انگلیسی هست که من خودم یاد گرفتم و ازش در مورد جنبوندن مامیم استفاده بهینه می کنم تو پست قبلی هم عکسهای خودم و نینانا رو براتون گذاشتم عکسهای دو سه هفته قبله که رفته بودیم پارک بازم براتون عکس میذارم سر فرصت فعلا خدا نگهدار همهتون
سلاممممممممممم خوبین؟ من خوف نیستم و من باز تهنا شدم تا من و نیروانا به ماهیم غذا بدیم بعدش دست انداختیم تو تنگش که بگیریمش ولی هر کاری کردیم مففق نشدیم. من لّفتم یه خاشُخ آفُردم که با اون بگیرمش فَلی بازم نشد که نشد یه هویی مامی اومد گفت واییییییی داری شیکار میکنی الانه می کشیش منم ترسیدم و فرار کردم
سلام دوستای گلم امروزی داشتم با خونه سازیهام بازی میکردم یه شیزی(چیزی) ساختم بعدش مامی رو شِدا کردم و گفتم مام لوک(look)یه هو مامی پرید . یه بار دیگه بگوو منم ۱۰۰ دفعه مامی رو صدا کردم و گفتم لوک مامی خیلی ذوقیده بود که من خودم یاد گرفتم بدون اینکه مامی با من تمرین کنه
دیروزی که با مامیم رفته بودیم بیرون واسه یه کاری
موقع برگشتن به خونه یه پسر بجه سیاه پوست که خیلی هم خوشل بوود و از من یه کوچولوبزرگتر بود دوید و اومد نزدیک من و یکی از دوتاخاصدکایی که توو دستش بودو داد به من و با یه زبونی که من حالیم نشد با هام حرفید و از اونجایی که من هم ربان مادریم فول هست و هم زبون english با گفتن babay همه اونچی زایی که باید می گفتم و گفتم
راستی چقدر خوب می شد اگه همزبون هم بودیم . هم من حرفای اونو می فهمیدم هم اون حرفای منو
|
About![]()
در آغاز زمان ، در گرم ترین مکان
Home
|