|
چه لطیف است حس آغازی دوباره، و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس... و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!11 و چه اندازه شیرین است امروز... روز میلاد... روز تو! روزی که تو آغاز شدی! امروز تولد سه سالگی فرشته کوچولوی خونه ماست. عریز دل مامان و بابا تولدت مبارک . تمام شادیهای دنیا رو همراه سلامتی از صمیم قلبمون برات آرزو داریم. الهی همیشه شادی تو چشمای قشنگت موج بزنه . HAPPY BIRTHDAY KASRA HAPPY BIRTHDAY KASRA HAPPY BIRTHDAY KASRA HAPPY BIRTHDAY KASRA
سلام دوستای گلم امروز به دلیل بیقراریهای آقا کسری کلاس و دو دره کردم و منزل تشریف دارم . با وجود اینکه دیشب ساعت ۸.۵ خوابیده بود ولی صبح به محض اینکه خواستم حاضرش کنم گریه کرد و سرش و برد زیر پتو و از اونجایی که منم دیر خوابیده بودم و حس کلاس رفتن نداشتم به سوزانا زنگیدم و گفتم که منتظر نباشه. گفتم حالا که فرصتی هست یه آپ کوچولو بکنم . این روزا آقا کسرای شیطون بلا و شیرین زبون خونه ما خوردنی تر و تو دل برو تر از قبل شده. حسابی زبون وا کرده و دلبری می کنه . خودش فقط چشم چشم دو ابرو بلد بکشه ولی جدیداتنها چیزی که از من می خواد براش بکشم اتوبوسه . اونم نه یکی نه دوتا بلکه ۱۰ تا اتوبوس . جالب اینجاست که می گه باسه بالا بکشه . از هر نوع باس که شما بگید من می کشم ولی نان استاپ می گه باس بالا بکش . شما می دونین منظورش چیه؟ یه چیز دیگه که خیلی دوست داره ساعته . از هر نوعش که می بینه می خواد ببنده دستش و می گه گشنگههههه!!!! به همین خاطر رفتیم و براش یه ساعت خریدیم با رویه های مختلف که انواع ماشین روشه. اینقده به دستاش می آد . اولین روز که ساعتش رو بسته بود رفتیم خرید . تو فروشگاه به هر کس که می رسید ساعتش و نشون می داد . آخر سر هم داشتم پول وسایل و پرداخت می کردم یادش افتاد که ساعتش رو به یه خانوم پیر که تو صف بود نشون نداده دو باره رفت اونطرف صف و ساعتش و نشون داد. یه چیز با مزه اینکه کسری به خال می گه (( خ )) کشیده بخونینش. تو نرسری هم نگم بهتره چون آقا همه اش در حال گریه زاریه و بیقراری می کنه و فرصتی برای یاد گرفتن و کارای دیگه نداره . یه روز که رفته بودم برش دارم سوزانا یه سری کاغذ نشونم داد که توش دست کسری رو کشیده بودن و یه سری حیوون بود و خلاصه به من گفت که کسری اینا رو انجام داده و کسری بلافاصله گفت نه این (اشاره کرد به سوزانا) کشیده از اون اصرارکه کسری کشیده و از کسرا انکار. تازگیها شدیدا به خاله جونیش وابسته شده و هر لحظه خاله اش رو می خوادحتی نصفه شب که بیدار میشه بلافاصله می گه آله می خوام و گریه می کنه. پستونک جزو لا ینفک زندگیش شده با هیچ تر فندی نمی تونم ترکش بدم . اگه کسی راه حلی می دونه لطفا راهنماییم کنه. ببخشید این دفعه هم عکس نذاشتم . عکسها رو هنوز نریختم توو کامپیوتر . در اولین فرصت این کار رو می کنم. دوستتون داریم مواظب خودتون باشین بای ۱- کسری کوچولو عاشق شربت کال پله الان هم رفته شیشه شربت و قاشق آورده و انگاری که می خواد نقل و نبات بخوره با نیشخند های معنی دارش از من می خواد درش و باز کنم . بالاخره خودش درشیشه رو باز کرد و یه قاشق شربت خورد پنج شنبه کسری رفت پیش child minderو اصلا گریه نکرده و حتی یه بارم سراغ من و نگرفته چقدر خوشحالشدمممممممممم خدا رو شکرررر امیدوارم این آرامشش پایدار باشه
سلام دوستای خوبم از همهتون ممنونم که تو این مدت من و فراموش نکردین. با شروع فصل پاییز و باز شدن مدارس مشغله مامانا بیشتر از بچه ها میشه . منم نه که می رم نرسری(child minder) سرم شلوغه حسابی هر روز موقع خدا حافظی بساطی داریم . نه که فصل پاییز ه و برگ ریزوون موقع خدا حافظی من و مامی اشکریزونه . نمی دونم چرا نمی تونم حتی واسه ۳،۴ ساعت دوری مامی رو تحمل کنم . هر چند min یکبار سراغ مامی رو می گیرم .با اینکه مربیم ، که اسمش سوزاناست خیلی هم مهربونه و هر روزصبح خودش می آد من و با ماشین می بره . ولی نمی دونم چرا با کسی غیر از مامی سازگار نیستم. کی من می خوام بزرگ بشم خدا می دونه . دیگه با بهونه گیریام مامی رو کلافه کردم. برام دعا کنین عادت کنم به نرسری و این همه خودم و مامی رو اذیت نکنم. همین دیروز بود یه پسر بچه ۱.۵ لهستانی رو آوردن . با اینکه روز اولش بود ولی ماشا الله آخ نگفت . اصلا گریه نکرد. حتی سراغ مامیش رو هم نگرفت . امید وارم از این به بعد با دیدن اون من هم بهونه گیریم کمتر بشه آخه من از اون بزرگترم اگه گریه کنم آبروم میره. دوستون دارم ۱ـ حتما تو اولین فرصت براتون عکس می ذارم و مفصل جریانات و براتون تعریف می کنم . ۲ـ یه بار یه صفحه نوشتم یه هو همه اش دود شد . بلاگفا پرید اون چیزی که بار اول می نویسی یه چیز دیگه است . ۳ـ از همه دوستای نازنینم که و تواین مدت نتونستیم بهتون سر بزنیم معذرت می خوام مشغله مامی زیاد بود و شر منده شما عزیزا شدیم. همین امروز از خجالتتون در میآ ییم.
سلام بعد از مدتی دوباره اومدم امیدوارم که حال همگی خوب باشه و تعطیلات در کنار مامان و باباهای مهربون و دوست داشتنی به همهتون خوش گذشته باشه. اینجا هم اوضاع بد نبود . ۲ هفته ای هست که مدارس باز شده و همه مغشول هستند. تو این مدت هم ما و خاله حونیم اینا مشغول رُفت و روب خونشون بودیم .ولی چشمتون روز بد نبینه که این خونه خاله جونی علی رغم اینکه یه پارک کوچولو تو حیاطش داره و به ما بچه ها حسابی خوش می ذگره ولی حاله جونیم و خیلی اذیت کرد آخه سقف آپشزخونشون آب میده . بیچاره ها چند بار آپشز خونه رو تمیز و مرتب کرده بودن یهو انگاری که دوش حموم رو باز کرده باشی از توی کابینت ها آب می ریخت.خلاصه که داستانی بود. یه خبر تازه اینکه از دوشنبه میرم نرسری آخه مامی می خواد بره کالج. خدا کنه طاقت بیارم از صبح تا ظهر بدون مامی . آخه من که تا سرمو بر می گردونم و می بینم که مامی نیست همه جا رو می گردم و این آوازو زیر لب زمزمه می کنم : مامی اُجایی ،اُجایی(با آهنگ بخونینش لطفا)و اگه صدای مامی رو نشنوم صدای گریه ام تمام آپارتمان و پر می کنه. تازه گیها عادت کردم لیک(کلید) و از رو در بر می دارم وسعی می کنم از تو جی نامه روی در بندازمش بیرون. همین چند روز پیش بود تا می خواستم این کارو کنم مامی اومد و لیک و از من گرفت منم با گریه و اصرار لیک(کلید) و گرفتم . دو سه ساعتی گذشت خاله جونی می خواست بره امیر و از مدرسه بیاره که در قفل بود .حالا کلید کحاست ؟کسی نمی دونه جز من. منم که در مقابل قربون صدقه های مامی که گلم کلید و کحا انداختی و (گاهی این قربون صدقه ها به داد تبدیل میشد) جز با اشاره سر و دست که نمی دونم کار دیگه ای ازم بر نمی اومد . امیر ارسلان بیچاره تعطیل شده بود و منتظر خاله . تنها راه بیرون رفتن از خونه پریدن از طبقه هفدهم بود در آخر هم مامی مجبور شد به خشایارو مدیرش زنگ بزنه وخشایار ۱ساعت زودتر اومد خونه و در و باز کرد ولی خوب ارسلان بیچاره ۱ ساعت تمام منتظر خاله بود.تازه اولین روزی بود که به مدرسه جدید رفته بود دومین خرابکاریم هم دیروز اتفاق افتاد و اون اینکه مامی تو آپشز خونه مغشول پختن حلوا بود من ونینانا تو اتاق داداش خشایار . خشایار پنجره اتاقش رو یادش رفته بود ببنده و من از روی تختش رفته بودم بالای پنحره و پستونکم و پرت کردم پایین (توجه داشته باشید که ما در طبقه هفدهم هستیم) وقتی نینانا مامی رو صدا کرد و مامان من و در اون حالت دید در حال غش کردن بود و تا ۱ ساعت بعدش هم هی گریه می کرد با پست بعدی که زود زود خواهد بود با عکس و یه ماحرای دیگه می آم مواظب خودتون باشین دوستون دارمم یه عالمهههههههههههههههههه
منم خوفم و خوش . ببشخید میدونم که خیلی فخته اپ نکردم همه اش تصقیر مامان تنبلمه البته مامان جونیم بیشاره تصقیری نداره ها خاله جونیم داره خونه اشو عفض می کنه مامی باهد بهش کمک کنه باسه همین ما زیاد خونه نبودیم همه اش پیش نینا نا و امیر بودیم و شبا هم پیش اونا میخوابیدیم چقده خوب بود اصلآ تهنا نبودم و حسابی کیف کردم .....
اول از همه اینکه بعد از ۲ سال و ۵ ماه زبون باز کردم نه اینکه اصلا حرف نمی زدم ها نه اونجوری که مامی و بابا جونی دوست داشتن حرف نمی زدم آخه آیار (خشایار داداش جونیم)خیلی زود به حرف اومده به همین خاطر مامی و بابا جونی فکر می کردن من تنبلم صرف تنها یه زمان از افعال مثلا : بخورم و خوردم و خوردی همه اشون بخورمه با تشدید روی خ . خیلی از کلمات رو درست تلفظ می کنم ااما بعضی از کلمات رو اینجوری می گم : : بُبایل(موبایل) ـ باشین(ماشین) ـ اِسواک (مسواک) ـ یابلو(love you) ـ شی یو (see u).... این روزا یکی از سر گرمی هام شده بازی کامپیوتری مامی می گم بازی کو؟یعنی برام بازی بذار.تو بازیهای کامپیوتری هم باشین و بوتور رو از همه بیشتر دوست دازم .فقط کافیه مامی کامپیوتر و برام روشن کنه اونوقت خودم می دونم چه جوری برم تو سایت بازی و چه جوری بازی مورد علافه ام رو پیدا کنم.. البته مامی از این موضوع ناراحته چون مرتبا بهم می گه چشمات ضعیف می شه گل پسر مامان و لی کو گوش شنوا. من پرنده ها و سگها را خیلی دوست دارم سگها رودوست دارم به همون اندازه هم ازشون می ترسم راستی یه چیزی که یادم رفت بگم اینه که تو اسباب بازیها عاشق باشین و بوتورم ناگفته نمونه که وقتی می آم خونه خاله جونیم عروسکهای نینانا رو می گیرم و باری می کنم . همین دیشب بود وقتی نینانا داشت می خوابید عزوسکش و برداشتم و گذاشتم تو کالسکه و بردمش پارکو بعدش هم گریه نینانارو در آوردم. مثل اینکه خیلی حرف زدم واسه اینکه این پستم خسته کننده نباشه چند تا عکس از یک سالگیم ببینین:
سلام خاله جونیها و دوستای گلم که به من سر می زنین این روزا اوضاع خیلی خوب پیش میره چون اینجا هم تعطیله و من و نینانا و امیر همه اش با همیم. خاله جونم داره خونه اش رو عوض می کنه و می ره یه خونه بزرگتر و بهتر ،دیگه اونجا آپارتمان نیست که از ترس همسایه پایینی نتونیم تکون بخوریم از این جهت من و نینانا و امیر خیلی خوشحالیم روز یکشنبه گذشته نینانا تولد یکی از دوستای نرسریش دعوت بود من و امیر هم رفتیم آخه اونجا یه محوطه سر پوشیده بود مخصوص بازی ما با خرج خودمون رفتیم ولی نینانا که خوب دعوت بود دیگه. خیلی خوش گذشت. یادتونه گفته بودم من از بونسی کسل می ترسیدم بلند بود که مامی بیچاره رو مجبور کردم با من سر بخوره و کلی با هم خندیدیم. دیشبی خاله جونم داشت به نینانا شیر میداد ( من نی دونم این نینانا تا کی می خواد مم شیر بخوره ) یه دقه نینانا رفت نیدونم کجا و خاله جونیم هم دراز کشیده بود منم بدون اینکه در بزنم وارد حریمشون شدم سرم و انداختم پایین و رفتم خوابیدم رو دست خاله و شروع کردم مم شیر خاله رو خوردن .مامی و خاله از تعجب چشماشون گرد شده بود قیافه هاشون دیدنی بود
|
About![]()
در آغاز زمان ، در گرم ترین مکان
Home
|